درد تنهايي خود را به که گويم ؟
به که گويم که در اين جامعه خالي از عشق ..
همه در تاب و خروشند ..
همه چون سرو به بالا نگرند ..
و به فغان از غم هستي ..
که تواند که مرا ياد کند ؟
و صداي تفسم را ببرد تا که رسد بر دل ياران ...
من که خواهم ولي افسوس که نتوانم ..
از اينجا بروم ..
..................................................................................
چون که بر دست و به پايم ..
بتنيدند گلي از گل ريحان ..
من به سان گلي از باغ گل باغ ياس بدم ..
که ندانم چگونه به شکوفايي خود شاد شوم ..
که تواند مرا شاد کند ...؟
و دل غم زده ام را ..
به سرود غم هستي بسرايد ..
آه ................................................
