بسم رب الحسین
حکایت عاشورا، حکایتی است که هزاران بار برایمان خواندهاند، اما هرگز تکراری نشده است...
زان یار دلــنوازم شکریست با شکایــت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
اینجا حکایت، حکایت رسولی است که رحمت بود بر عالمیان و طلب نکرد از ساکنان این دنیای دنی مزدی جز مهر حسین ... که چه خوب مزدش را دادند...
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایــت
حکایت، حکایت ذریّهی اسماعیل است، که سرنوشتش همان سرنوشت جدش است، فقط این بار خدا اراده کرده است تا حسین را قتیل ببیند ...
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایــت
حکایت، حکایت سقایی است که معجزهاش این است که در حالی که پسر فاطمه نیست، پسر فاطمه است ... برتر از معجزه پیامبران ... درس ولایت حسین را عاشقانه میداند و در کنار دریا تشنه میماند، چون ولی خدا تشنه است ...
رندان تشنه لـب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
حکایت، حکایت شیرخوارهای است که قربانی حج پسر پیامبر است ...
حکایت، حکایت قطعه قطعه شدن جوان رعنایی است که در شباهت به پیامبر همتا ندارد ...
حکایت، حکایت خرد شدن استخوانهای برادرزادهای یتیم است، که مجلس دامادیش را امین وحی پیامبر در عرش آزین می بندد ...
حکایت، حکایت عشقی است که سرنوشت حسین را با خون عجین کرد و خدا راضی شد از رسول خاتم و اهلش ...
چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی
جـانـا روا نـبـاشـد خـونـریـز را حـمـایـــت
حکایت، حکایت دخترکی است که جگر گوشهی حسین است و وحشت زده در بیابان میدود تا شاید پناهی یابد از دست این قوم شقی ...
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بینهایــت
حکایت، حکایت بانویی است که اگر دفتر خاطرات ذهنش را ورق بزنی، نمییابی جز پهلوی شکسته و فرق شکافته و جگر پاره پاره و سر بریدهای که بر سر نیزه قرآن میخواند ...
حکایت، حکایت بانویی است که خطبههایش در شهر نامردان، یادآور طنین صدای علی است ...
حکایت، حکایت بانویی است که در حالی که همه آبروی آل محمد است، حرمتش را میشکنند ...
حکایت، حکایت ایوب نبی است، که در صبر در برابر مشیت الهی باید به خواهر حسین اقتدا کند ...
هر چند بردی آبـم روی از درت نتابـم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
حکایت، حکایت اصحابی است که مانندشان را عالم به خود ندیده است، که چون جنات نعیم نشان میدهی روی برمیگردانند که مگر نعمتی بالاتر از حسین هست؟ ... خدایا، آخر چه کسی این را میفهمد؟ ...
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
حکایت، حکایت منتَظری است، که خون میگرید در عزای حسین تا فرا رسد آن زمان که به انتقام خون جدش، شب سیاه این دوران را روشن کند ...
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکب هدایـت
حکایت، حکایت قطرهای اشک است که خاموش میکند جهنمی سوزان ر ا... که ابراهیم بهتر از هر کس میداند که چگونه عنایت حسین آتش را گلستان میکند که و ان من شیعة لابراهیم ...
ای آفتاب خوبان میجـوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
برگرفته از وب