سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
نوای دل

بنام یکی یک دونه هستی

دوستان سلام

نمیدونم تا حالا به این نکات توجه کردین یا نه .....

برای من که در زندگی روزمره خیلی پیش اومده باهاشون برخورد داشته و گلاویز بشم

تا نظر شما چی باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چند بار با " ناخوداگاه " خویش چت کردیم .

چه شد که عادتها  ما را  "مال خود " کردند .

خودخواه چگونه می تواند " خیرخواه " باشد .

غالبا چوب  "چهارچوبهای ذهنی " خویش را می خوریم .

افراد عجول چون وقت ندارند به گذشته فکر کنند  به آینده نمی رسند .

افکارمان احتیاج به پاک کن دارد تا " روزگارمان سیاه " نشود .

آدم از خود راضی برای دیگران قاضی است .

آتش را با آشتی خاموش کنند .

در بازی زندگانی آتش فشان نباش " آتش نشان " باش.

در گرفتاریهای خود دست داشته ایم " آنهم دودست " .

آنقدر سایه دیگران را تیر زدم که دیگر " سایه ایی را بالای سرم " ندیدم .

بزرگی  نه به مال است و نه به سال .

ادامه دارد.....

تا روزی و مطلبی دیگر

 خدا یار و نگهدارتون






نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 84 اسفند 17 توسط سید علی افشاری (منتظر افرا)

بنام آنکه عشق را آفرید

دو کبوتر بودند  

هر دو هم لانه ای هم   

 هردو هم خانه ای هم

پر گشودند زصحرای بزرگ  شاد تا دامن دشت

 لحظه ای چند گذشت  ................

ناگهان با نگ صدایی  

رشته ی خواب چمن را بگسست    

دو کبوتر بال در بال به خون غلتیدند

 پر شکسته زهم نالیدند

نوک منقار به هم مالیدند  ............

ناگهان ؛ نغمه گری؛ ناله بر آورد ز کوه

ناله ای پر اندوه

که ای خدا؟

( لحظه ی شادی چه کم است ) 

برای فرج و تعجیل در ظهور حضرت بقیه الله الاعظم ( عج) بفرستیم صلوات

عزت زیاد خدانگهدار






نوشته شده در تاریخ دوشنبه 84 اسفند 1 توسط سید علی افشاری (منتظر افرا)

ان الله مع الصابرین

یاران و همراهان عزیزبدون هیچ کم و کاستی شعر را می نویسم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ؛

همان یک لحظه اول،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی

بروی یکدگر ، ویرانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ؛

که در همسایه صدها گرسنه ،

چند بزمی گرم و عیش و نوش میدیدم

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم

بر لبِ ، پیمانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ؛

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین

زمین و آسمانرا

واژگون ، مستانه میکرم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ؛

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و دیوانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ؛

بگرد شمع سوزانِ دل عشاق سرگردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را

پروانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ؛

بعرش کبریائی ، با همه صبر خدائی

تا که میدیدم عزیز نابجائی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ؛

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، زبرق فتنه این عالمِ عالم سوز مردم کش

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری

در این دنیایِ ، پر افسانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم ؛

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،

تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد ،!

و گرنه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !  عجب صبری خدا دارد !!!!!!!!!!!

خداوند توفیق خدمتگزاری و نوکری حضرت سیدالشهدا حسین بن علی علیه السلام رو ازمون نگیره و یاریمون کنه که ذره ایی از فضایل آن بزرگوار رو درک کرده و از یاری فرزندش حضرت حجه بن الحسن عسگری (عج) غافل نباشیم

عزت زیاد

 






نوشته شده در تاریخ یکشنبه 84 بهمن 9 توسط سید علی افشاری (منتظر افرا)

به نام رب العالمین

وقتی خواستم به راه عشق بروم گفتند گناه است

وقتی به راستی سخن گفتم گفتند دروغ است

وقتی به ستایش روی آوردم گفتند خرافات است

وقتی گریستم گفتند کودکانه است

وقتی خندیدم گفتند دیوانه است

حال که هیچ نمیگویم میگویند عاشق است.

از آتش پرسیدم محبت چیست؟! گفت از من سوزان تر است!

از گل پرسیدم محبت چیست?! گفت از من زیباتر است!از شمع پرسیدم محبت چیست?! گفت از من عاشق تر است!

از خود محبت پرسیدم چیستی؟! گفت نگاهی بیش نیستم

 

تا نظر شما چی باشه ؟؟؟

عزت زیاد






نوشته شده در تاریخ یکشنبه 84 بهمن 2 توسط سید علی افشاری (منتظر افرا)

با نام و یاد خدا

 

تا صبح شب یلدا


چند این شب و خاموشی؟ وقت است که برخیزم


وین آتش خندان را با صبح برانگیزم


گر سوختنم باید، افروختنم باید


ای عشق بزن در من، کز شعله نپرهیزم


صد دشت شقایق چشم، در خون دلم دارد


تا خود به کجا آخر، با خاک در آمیزم


چون کوه نشستم من، با تاب و تب پنهان


صد زلزله برخیزد، آنگاه که برخیزم


برخیزم و بگشایم ، بند از دل پر آتش


وین سیل گدازان را ، از سینه فرو ریزم


چون گریه گلو گیرد ، از ابر فرو بارم


چون خشم رخ افزود، در صاعقه آویزم


ای سایه! سحر خیزان دلواپس خورشیدند


زندان شب یلدا ، بگشایم و بگریزم

خدانگهدار همگی






نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 84 آذر 30 توسط سید علی افشاری (منتظر افرا)
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin

==============================================